X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل
















بهار منــــــــــ

بودنت چقدر شعر است

نه اینکه تلخ باشی...


نه! نه! اصلا!!


طعم تنم گس شده بود...


باریدی و...


شعرهایم رنگ گرفت!

نوشته شده در شنبه 6 دی 1393ساعت 21:21 توسط مهراز| 0 نظر|

شاید


شعرهایم


شبیه


حس بلوغی دوباره....


شیون می کنند


دوستی میگفت:


چلچلی....



نوشته شده در شنبه 27 اردیبهشت 1393ساعت 21:49 توسط مهراز| 8 نظر|

در خانه ام را باز گذاشتم


هیچکس


تنهایی ام را...


ندزدید!


(جلال ارمغان)


**************


در خانه ام را...


حتی گاوصندوق را


باز گذاشتم


کسی به سراغم نیامد!


که به دزدیدن تنهایی ام


دلخوش کنم!!!


(مهراز)

نوشته شده در جمعه 8 آذر 1392ساعت 00:52 توسط مهراز| 1 نظر|

رعایت کن


فاصله ی ایمنی ات را...


با من!


از دور


زیبا هستم...!

نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1391ساعت 18:34 توسط مهراز| 1 نظر|


سردتر از زمستان


نگاه توست


که آب شد...


روی برف ها

نوشته شده در سه‌شنبه 3 بهمن 1391ساعت 23:28 توسط مهراز| 0 نظر|

میگن حالت خیلی بده این روزا خیلی سختته

دلم خنک شد آخرش بکش بکش که حقته

گریمو دیدی گفتی که عیب نداره قسمتته

صدای هق هقت میاد خدا می گه نوبتته

همین که باختی مثل من تو هم شکستی بسته

می گن داری دق می کنی آخیش تو یکی حقته

می گفتی دلبریت تکه  برگ برنده دستته

خیال می کردی که بری خیرو صلاح بختته

اگه غریبه شد دلم تقصیر دست سردته

تنها بمون که بی کسی چاره ی خوب دردته

نوشته شده در جمعه 17 تیر 1390ساعت 00:42 توسط مهراز| 8 نظر|

اصلا فرقی می کند شنبه ی صورتی باشد یا پنج شنبه ی آبی؟


وقتی برگشتن آقای سیب همان قدر محال شود که رفتن آقای...


اصلا فرقی می کند پیغام روی آیینه چه باشد


وقتی نه تو لیلی ترین باشی و من یگانه ترین...


رفتند لیلی... تمام شد...؟ من از تو می پرسم و تو همیشه ... 

همیشه... 

همیشه...  

جوابم را با دعاهایت می دهی و حس تو که تنها حقیقت را نشان می دهد...

***

دیدی رفیق...! دیدی چطور بازیچه چشمانشان شدیم... 

گریه نکن دختر بهار... خدا به موقع می رسه

گریه نکن بهارم... همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیک تر می شه!

***

تمام دردها حرفهای نگفته بود... حرف هایی که هیچ وقت...


***


آن روز یک روز آفتابی نبود 

یک روز زیبای بهاری نبود

یک روز با هوای مطبوع و دل انگیز پاییزی نبود

فقط یک روز بود... یک روز سرد که او هم بود...

او تنها عشق من بود...


***

پشت همین چراغ قرمز 


اعتراف کردم که دوستت دارم

تا هر جا مجبور شدی کمی مکث کنی...

یاد عشقمان بیوفتی

چه می دانستم قرار است بعد از من

تمام چراغ های زندگیت سبز شوند

(میلاد تهرانی)

**********

هه...! آقای سیب! آقای Need!

روزی برخواهی گشت..............؟؟

روزی که دیگر نیستم

آن روز دیگر نمی توانم هیچ قافیه و ردیفی جور کنم!

آن روز که تو میایی هیچ دو کلمه ای کنار هم جور نمی شود...

تو میایی... اما... اما... کمی دیر!!!!

یا نه... تو دیر نمیایی...

من دیر به دنیا آمده ام شاید

 تا به تو نرسم...!!!!؟؟؟؟

**********

خبر داری رنگ تکرار به نوشته هایم پاشیده ای...!

امروز در نگاهت زن دیگری میدود...

در آغوشت به خواب می رود...

و تو هی...

هی...

هی...

رنگ تکرار به من می پاشی!

*************

کمی آرامتر سکوت کن

صدای بی تفاوتی هایت آزارم می دهد

**********

پ.ن :

آدمـک آخــرِ دنیــاست، بخند


آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند


آن خـدایی که بـزرگش خوانـدی


به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند


دست خطی کـه تـو را عاشـق کرد


شوخـیِ کاغــذی ماسـت، بخند


آدمک خر نشوی گریه کنی


کل دنیا سراب است بخند


فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است


فکر کن گریـه چـه زیباست، بخند


صبحِ فردا به شبت نیست که نیست


تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند


راستـی آنچـه بـه یــادت دادیم


پَر زدن نیست کـه درجاسـت، بخند


آدمــک نغمــه ی آغــاز نخوان


به خــدا آخــر دنیـاست، بخند


نوشته شده در پنج‌شنبه 15 اردیبهشت 1390ساعت 00:23 توسط مهراز| 5 نظر|

قدم می زنم، یاد سه سال پیش می افتم... یا 4 سال...؟!

اصلا چه فرقی می کنه؟ همون زمستون که سردی ش تا عود استخون می رفت و سگارو سربه زیر کرده بود! یاد دوست اولم! "م" می افتم!

هوا سرده... مطمئنن سردتر از اون زمستون نیست! اما من سردمه و به قول فروغ: "گرم نخواهم شد"


هه! نیازی نیست یاد "ه" بیوفتم! قدم میزنم. هنوز سرده... نمی دونم چرا با سرما کلمات به جای اینکه یخ ببندن، آب میشن!


هاااااا! گونه هام انگار منجمد شده! حالاس که می تونم واست از اشکام آلاسکا درست کنم!




آه ه ه ه ه ه ه 

"ای یار، ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود؟"


"نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

.

.

.
من عریانم، عریانم، عریانم
مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم
و زخم‌های من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق

.

.

.

من از جهان بی‌تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم
و این جهان به لانه‌ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می‌بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند …"

5 دی 89

نوشته شده در جمعه 17 دی 1389ساعت 00:29 توسط مهراز| 8 نظر|

جنگی درونم برپاست

صلیبی تر از،

تاریخ...!!!!

نوشته شده در شنبه 29 آبان 1389ساعت 00:19 توسط مهراز| 14 نظر|

من شکسته ام. تو صدایی نمی شنوی؟ صدای شکسته های وجود بی وجود من!

باورهایم مرده اند یا از اول نبودند؟ 

من هنوز عینکم را دوست دارم. صورتم را پشت عینک دودی ام پنهان می کنم و .... 

من هنوز هم حرف هایم را نزده ام. تو هنوز خیلی چیزها را نمی دانی. من امشب نوشتن را کنار می گذارم و دیگر نه قلم به دست می گیرم و نه هیچ کیبوردی انگشت هایم را لمس می کند.  

من سکوت می کنم! سکوت...! سکوتی که برایم سنگین است! 

تو دانسته بودی نوشتن را دوست دارم و تو را ...! 

من بی تو برای همیشه تنها مانده ام... من مانده ام و خدایی که می گویند همین نزدیکی هاست  

  

 ***

پ.ن۱ : ننوشتن واسم خیلی سنگینه!  

 

پ.ن۲ : یه چیزایی هست که هیچ وقت تو کتم نمی ره! 

 

پ.ن۳ : چیز جدیدی نمی نویسم اما وبم تعطیل نمی شه کارای قبلی مو می ذارم تو وبلاگ!

نوشته شده در دوشنبه 26 مهر 1389ساعت 14:57 توسط مهراز| 16 نظر|


حق داری یا نداری... با خدا قهر باشی؟

شناسنامه ام را پاره می کنم

خیانت نکن... خیانت خوب نیست...

شناسنامه ام را می سوزانم

مثل هر بار! تو انتخاب کن... من نگاه می کنم!

شناسنامه ام را خاک می کنم

انگار اصلا نبودم...


نوشته شده در یکشنبه 28 شهریور 1389ساعت 01:32 توسط مهراز| 14 نظر|


                           آلوده ام

                                        به دست هایی ظاهرا معصوم!

                           ترک های روح دیدنیست...؟

                                                                 که تو اصرار داری...


نوشته شده در پنج‌شنبه 18 شهریور 1389ساعت 15:42 توسط مهراز| 17 نظر|



[فعلا] دیگه آپ نمی کنم




پی نوشت 1 : من خسته از مهمانی صبرم

پی نوشت2 : سکوت... سکوت... سکوت...
نوشته شده در جمعه 5 شهریور 1389ساعت 03:06 توسط مهراز| 21 نظر|

فروغ تمام روز را در آینه گریه میکرد...

من اما... تمام شب را...

تمام شب شعاع ذهن آشفته ام

درگیر نگاه های کم سویت...

آیینه را وارونه گذاشتم...

آن دختر وبال آیینه بود!

بیا همین دست نوشته های کمت را ببر،

دلم نمی رود به سوزاندن 

بیا همین یادگار های کمت را ببر،

به رخم می کشند دست هایت را 

نه...! بیا اما...

بی فایده ست

بزرگترین باج را خاطرات به قلبم می دهد

مبادا ترکت کنم...


نوشته شده در چهارشنبه 3 شهریور 1389ساعت 06:10 توسط مهراز| 17 نظر|

در رنگ حریر صورتی ول بودی 

هنگام نگاه ماه کامل بودی 

در آیینه دزدکی ترا می دیدم

ای کاش همین لحظه مقابل بودی


(جلال ارمغان)

# # #

در رنگ حریر صورتی ول بودم

من در نگاه تو کامل بودم

هنگام وداع غبار اندوه بودم

ای کاش با درد و غمت مقابل بودم


(مهراز)


نوشته شده در چهارشنبه 3 شهریور 1389ساعت 04:58 توسط مهراز| 0 نظر|

سکانس اول:
دست و پا زدم سال ها میان اشعار فروغ و فریدون

تا حل شدم!

چقدر کشش می دهم نگفتن غزل را...

تو منت تا نیستی رفته که...

غزل بی وزن است یا من؟

هرچند بفهمی

لحظه ای نمی توانی زن باشی...
سکانس دوم:
دیگر گرم نمی شود...

امشب تار و پود وجودم با یخ تابیده...

دعا کن... دعا... خوب است!

فکر هم نکردی...

چرا تنها سهمم نگاه می شود!

چیزی بگو...

خسته شدم بسکه تفال زدم

و دعوت شدم به مهمانی صبر

حافظ و... حرفهایشان تمام شد...

تو هنوز نه دعا می کنی نه فکر

یاد آوری خوب است...

نمی توانی باکره باشی! 
سکانس سوم:
سوزش  گلو 

تهوع شقیقه...

گرفتگی معده...

هارمونی تپش منظم رحم و نامنظم قلب...

چشمانی بی زبان...

و کلماتی کم سو...

هرز می پرد زبانم این روزها...

یکی بگوید چه می گویم؟!

نه نگوید... خودم می دانم.

بد نیست!

تو نمی توانی نفهمی!

می توانی به نفهمیدن بزنی!

و حتی نشنیدن صدایی که باکره نیست...

و ندیدن عضو جنسی باکره ام...!!!

یادت که نرفته!!!؟؟؟

سکانس چهارم:
میبینی چقدر این روزها بد شدم...؟

پرم از...

شهوت رسیدن ، نوشتن و ماندن

ویارِ درد ، سکوت و هرزگی

راستی میل جنسی ام چه شد...؟!؟!
پی نوشت: این روزها دلت با من نیست... و من خسته تر از آنم که بتوانم دلت را باز گردانم و یا حتی چیزی از تو بخواهم. حس مچاله شدن در خود را دارم... شعر ها و نوشته هایم همه رنگ *** شده اند... و تو آنقدر با غرورت بازی می کنی که فکر نمی کنی روزی دهانت هم بوی خاک خواهد گرفت. همه چیز بی اثر شده و تو حس انتقام داری این را صدایت می گوید... و در عود گوش هایم نفوذ می کند. این منت نمیخواهد مرا بخواهد؟؟؟!!!

* مخاطب خاصی ندارم... اینو از زبون همه ی دختــــــرای معصومی نوشتم که روحشون در اسارته کساییه که معنی عشقو نمیدونن.....*
نوشته شده در پنج‌شنبه 21 مرداد 1389ساعت 16:31 توسط مهراز| 23 نظر|

از هنگامه ی رفتنت

شعرها شکستند

و آوازها بی صدا ...

تمام قصه ها بی تمام شد!

و هارمونی موهایم

که نیست قرمز و مشکی *

که نیست آهنگ دوستت می دارم در عود گوشم

بر که نمی گردی...

آرامش ظاهری چشمانت به بازی ام گرفته

با همین رفتنت

5 حرف و 6 نقطه!

نثرها را زخمی کردی

و کتیبه ی عشق را آرامگاه غزل

جوی آب پر شد از آرزو

منتظرم

با امیدی در دست باد....!

** منظور از قرمز و مشکی گل سرخ روی موهاست

نوشته شده در شنبه 9 مرداد 1389ساعت 23:56 توسط مهراز| 8 نظر|

                  نه! نرو...

                                  هنوز خیلی حرف ها را نزده ام....!

                                                      هنوز خیلی چیز ها را نمی دانی...!
            
                  دیروز...

                              "مویی پریشان

                                                نوازش دستی گنه کار

                                  نگاهی گرم

                لبی سوزان

 
                                       گفت و شنیدم... خواست و ماندم..."
                  امروز اما!

                                "مویی پریشان

                                                    قلبی گنه کار

                                   نگاهی سرد

                لبی گستاخ"

                               خندید گریستم...
 
                                                 نشنید و شکستم....

                                                                            غرید و باریدم

                                                                                                
  و فردا...

                                         "من که از قرمزی بر جلد تیغ می ترسیدم.....!!!!!"

نوشته شده در جمعه 1 مرداد 1389ساعت 00:21 توسط مهراز| 15 نظر|

هر بار می نویسم الهام می شود

روشن حک می کنم...تار می شود

انگار الهام می شود... چه قرار است رخ دهد؟!

باز رو به تلخی ام؟!؟

نمی نویسمت...


# # #

فکرهایت را خوب جمع کن!

تو انتخاب کن!


# # #

"از من که بگذری باورت خواهد مرد

و دیگر!

نمی توانی دوست بداری...."


نوشته شده در یکشنبه 27 تیر 1389ساعت 15:13 توسط مهراز| 23 نظر|

چشم هایت را که می بندی 

 

نیشخند خود را به دلتنگی ام نمی بینی 

 

ناتوان تنها نگاه می کنم 

 

خط سیاهی به پوسته ی آسمان می کشم 

 

پر از شهوت رسیدنم... 

 

تو انگار... 

 

هوای رفتن داری!

هوای تو

نوشته شده در شنبه 12 تیر 1389ساعت 11:24 توسط مهراز| 7 نظر|

شاید شاعر شدنم دیر باشد 

یا نگاه تو از من سیر باشد 

شاید تعویق این بهار از توست 

تا زمستان پیش تو گیر باشد 

شایدم دربه دری زود نیست. نه!؟ 

همیشه نباید که پیر باشد 

حتی اگر دلت با سنگ باشد 

یا تو نگاهت حکم تیر باشد 

باید بزنم به آتش این بار 

سوختنم به پای تقدیر باشد


نوشته شده در چهارشنبه 12 خرداد 1389ساعت 09:29 توسط مهراز| 15 نظر|

برگ برگ تمام دفترم سیاه می شود

و روز های عمر من دارد تباه می شود

بگو امید آخرم! که دست عاشقت

برای قلب خسته ام تکیه گاه می شود؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 22 اردیبهشت 1389ساعت 17:01 توسط مهراز| 10 نظر|

گذشته هایم علف هرزند

حال را به زوال می سپارم

و آینده خاکستر می شود...

تا من راحت تر تمام زندگی را بالا بیاورم....!!!

نوشته شده در پنج‌شنبه 2 اردیبهشت 1389ساعت 09:56 توسط مهراز| 5 نظر|

سلام! 

 تا وقتی هستی همه باهات خوبن... حالتو می پرسن... همین که یه مشکلی واست پیش میاد فراموشت می کنن و حتی یه خبری ازت نمی گیرن...!!! 

 

 متن آهنگ زیبای یاس همراه با دانلود آهنگش.... 

  

صورت خسته نگران و بی آرامش و مریض

که قایم شده بود زیر آرایش غلیظ 

زخمی از خاطرات تلخ دیروز

چشم می دوخت به خیابون سرد بی روح 

با تحمل سنگینی نگاه آدما

ادامه می داد او به راه نا تمام 

و اولین بار برای آخرین راه

هه...! بهتره بگم که آخرین چاه 

تنها دو دل تو فکر وبا تعجب

دنبال چی بود؟ پول یا توجه 

تو روزگاری که هرکسی دنبال آشناس

دخترک می گرده پی یه فرد ناشناس 

که از اون غریبه ها یه عده مائیم

آروم اشاره زد که شیشتو بده پایین 

فقط می تونیم امشبو با هم باشیم و بس

اینو گفت و نشست و در ماشینو بست 

پسر می خواست سر صحبتو وا کنه زود

تیکه می نداخت منتظر واکنش بود 

ولی دخترک صداشو نمی شنید

تو دنیایی بود که به سادگی نمی شه دید 

دیدی که بعضی وقتا بغضی تو گلوته

نمی خوای گریه کنی جلو کسی که پهلوته 

هی امان از این زمان...

زمانی که دیگه برد توان از این زبان 

"ای همراه بیهوده رهسپار این راه بی نورو هم صدا سپرده خود رو به دست باد اسیر زندون لحظه ها تو دلش دردای بی کران خسته از حرفای دیگران اسیر مردای بی مرام و اشک می باره باز!!!" 

پسر گفت لعنت به این بخت بد

خونه ی ما می مونه واسه یه وقت بعد 

سعی نکن با سکوتت زیر پوستم بری

اگه پایه ای می تونیم خونه دوستم بریم 

خوب! حاضری با دو نفر باشی یا نه؟ 
معلومه که رفتار دخترک ناشیانس 

سوال تکرار شد!!! حاضری باشی یا نه؟؟؟

و دختر...به فکر یک شبو یک آشیانس 

گفت بریم من که همه چی رو از دم باختم

گناهش پای اونا که منو پس اندختن 

عصبانی از خاطرات خاموش قدیمه

پی محبت می گرده توی آغوش غریبه 

تو خونه ای رشد کرد که عشق نبود

جای عشق فحش و مشت و زیر چشم کبود 

پدری که جلو مشکلات مختلف ضعیفه

فقط زورش می رسه به دختر ظریفش 

با خودش گفت پشتم به کیا قرصه؟ 
خونوادم؟ اونا رو خدا بیامرزه 

اون موقع کی بود احترام به حرفاش بذاره

حالا مجبوره که تنش رو به حراج بذاره 

"ای همراه بیهوده رهسپار این راه بی نورو هم صدا سپرده خود رو به دست باد اسیر زندون لحظه ها تو دلش دردای بی کران خسته از حرفای دیگران اسیر مردای بی مرام و اشک می باره باز!!!" 

ببین تو این قصه هارو می شنوی و می ری

بعد چند بار شنیدن ازش می گذری و سیری 

ممنون از اونی که صدامو به دیگری پاس داد

بگذریم بریم سراغ ادامه داستانی که 

امروز نوشتنش رو مد من بود 

این یه دردیه که به خیلی ها می شه مربوط 

کوه غم بود ولی یه نور انبوه 

پشت کوهه واسه نا امیدی زوده هنوز 

کاری ندارم به این که کارش خلاف شرعه

ولی واسه رابطه ها اول علاقه شرطه 

وگرنه یه روحه که روی جسمی سواره

چطور تو آغوشی بره وقتی حسی نداره 

تو این روزگار دردناک و سیاه بی شرم

ای کاش بگه نگه دار من پیاده می شم 

راه برای ادامه دادن زیاده بی شک

ای کاش بگه نگه دار من پیاده می شم...  

yas 

"وقت واسه بیشتر گفتن نبود. می دونم قصه های تو یه عمر آهنگه. سخته نه؟؟!! خب خیلی سخته رسمش همینه! می دونم رسمش همینه!!!"  

 

*****دانلود آهنگ!!!!***** 

 

طریقه ی دانلود : روی *****دانلود آهنگ*****  کلیک کنید و در پنجره ی جدید روی گزینه ی " دریافت/downloal " کلیک راست کنید و از منوی باز شده save targert as را انتخاب کرده و محلی را که می خواهید فایل در آن ذخیره شود انتخاب نمائید.

 

نوشته شده در چهارشنبه 19 اسفند 1388ساعت 10:14 توسط مهراز| 17 نظر|

حالم؟ نه اصلا خوب  نیست


امشب نمی توان خوابید ؟

از این پهلو به آن پهلو ...!

و فکم که تیر می کشد

چه می گویم؟ فک هم تیر می کشد؟

احساس مبهم تهوع خاطرات...!

چرا ...؟!؟!؟

بی روح، بی حس شاعری

به راستی حس دخترکی گیشا دارم

گیشایی اجباری....!!!!


نوشته شده در جمعه 30 بهمن 1388ساعت 18:49 توسط مهراز| 10 نظر|

چشم تو با من جور است و تدبیر نیست

دستم خالی و هیچ مرا تقصیر نیست

عشق تو رهایی ست و می دانم

هنوز برای عاشق شدن دیر نیست

هرروز نگاهت جذاب می شود

عشق تو با من نه زمین گیر نیست

به دل غم زده تو سر زدی!!!

برف و زمستانم این بار دلگیر نیست

مبهم نیست این به خدا روشن است

که نگاهم با دیگری درگیر نیست

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 بهمن 1388ساعت 14:33 توسط مهراز| 11 نظر|

سلام به همه ی دوستای خوبــــــــــــــــم:


هروقت پست جدید می ذارم و یادگاری های شما دوستای خوبو می خونم یه جمله مشترک تو تمام پست هام بوده:


                                                "چرا اینقدر تلخ"


منم تصمیم گرفتم از این به بعد تلخ ننویسم و تو پست های بعد *کارای خودمو* بذارم.

نظرتون چیه؟؟؟؟!!!!!

مهراز

نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن 1388ساعت 13:45 توسط مهراز| 14 نظر|


perfect by nature
درست شده به دست طبیعت
icons of self indulgence
نشانه هایی از خود بزرگ بینی
just what we all need
تنها چیزی که ما نیاز داریم
more lies about world that
دروغ های بیشتری درباره جهانی مجازی که
never was and never will be
هیچ وقت نبوده و نخواهد بود
have you no shame,don't you see me
آیا تو شرم نداری .آیا مرا نمی بینی
you know you've got every body fooled
تو میدانی که همه را فریب دادی(همه را احمق کرده ای)
look here she comes now
نگاه کن او دارد می آید
bow down and stare in wonder
زانو زده و خیره شده با تعجب
oh how we love you
آه .ما چقدر تو را دوست می داشتیم!
no flaws when you're preteading
عیبی دیده نمی شود و قتی تو وانمود می کنی
but now i know she
ولی من الان می دانم که او
never was and never will be
هیچ گاه نبوده و نخواهد بود
you don't know how you're betrayed me

تو نمی دانی که چگونه به من خیانت کرده ای
and somehow you've got every body fooled
و به یک نحوی تو همه را فریب داده ای
without the mask where will you hide
بدون نقاب کجا مخفی خواهی شد؟
can't find your self lost in your lies
تو حتی نمی توانی خودت را پیدا کنی چون در دروغ هایت گم شده ای
i know the truth now
من حالا حقیقت را می دانم
i know who you are
من می دانم که تو که هستی
and i don't love you anymore
و دیگر تو را دوست ندارم
you're not real and you can't save me
تو واقعی نیستی و نمی توانی مرا نجات دهی
نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن 1388ساعت 12:00 توسط مهراز| 12 نظر|

باید فراموشت کنم 
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم 
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم 
من می پذیرم رفته ای 
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم!
کم کم ز یادم می روی 

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم!

                         #     #     #

باید فراموشت می کردم

چندی تمرین کردم
من نتوانستم! نشد!
حالم نه اصلا خوب نیست...
تا بعد بدتر می شود....
فکری برای این دل پرآشوب ندارم
من پذیرفتم رفتی
و بر نمی گردی!
خودم را برای درک این صد بار تحسین کردم!
اما ز یادم نرفتی
این عشق و رسم اوست!
این جمله را با سختی اش صد بار تضمین کردم!
نوشته شده در پنج‌شنبه 1 بهمن 1388ساعت 12:18 توسط مهراز| 9 نظر|

روز تولدم را فراموش کردی... گفتم گرفتاری.

سالگرد آشنائی مان را از یاد بردی... گفتم مشکل داری.

زیبایی لبخندم را نادیده گرفتی... گفتم غصه داری.

محبت هایم را از یاد بردی... گفتم گله و شکایت داری.

ولی حالا خودم را فراموش کردی...نمی دانم چه بهانه ای برای دلم بتراشم؟؟؟!!!

نوشته شده در یکشنبه 20 دی 1388ساعت 18:00 توسط مهراز| 6 نظر|

1 2 >>
Design By : Night Melody